◄◄مــــــــ♥ـــــحــــــــ♥ــــــبت هم قــــــــــدیـــمی شد►►
سلام خـــــــــــــــــوش اومدید ♥ با هرکــــــی ســــــــاختم بــــــــــــــاختم
تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
نویسنده : hamed051

من چشم هایم را بستم و تو قایم شدی .....
من هنوز روزها را می شمارم....
و تو پیدا نمی شوی
...
یا من بازی را بلد نیستم....
یا تو جر زدی...!!!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : پنج‌شنبه 06 تیر 1392
نویسنده : hamed051

یادم باشد

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست …
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام … نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان

.

.

یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : شنبه 25 خرداد 1392
نویسنده : hamed051

هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
 هرجا که دلت میخواهد برو…
 فقط آرزو میکنم
 وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
 و اما من…
 بر نمیگردم که هیچ!
 عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
 که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

آری دیگر بر نمیگردم....

فلانی!!!

زیرا من با یک چترو یه عشق برای خود دنیا دیگر ساختم

آری فلانی قصه من و تو دگر تمام شد پس برای همیشه

آری برای همیشه

خــــــــــــــدا حــــــــــــــافظ


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 21 خرداد 1392
نویسنده : hamed051

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...



بالاخره تمام می شود...!!!

 




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : شنبه 11 خرداد 1392
نویسنده : hamed051


من عاشقه اين متنم پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم! دختر: توباز گفتی ضعیفه؟ ...پسر: خب… منزل بگم چطوره؟ دختر: وااااای… از دست تو! پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟ دختر:اه…اصلاباهات قهرم. پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟ دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟ پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا. دختر: … واقعا که! پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟ دختر: لوووس! پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها! دختر: بازم گفت این کلمه رو…! پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من! دختر: من ازدست توچی کارکنم؟ پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من! دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه! پسر: صفای وجودت خانوم! دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره! پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….! دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون” پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی! دختر: ولی من که بور بودم! پسر: باشه… فرقی نمی کنه! دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من… پسر: … دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟ پسر: … دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن… پسر: … دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم… پسر: خدا… نه… (گریهWink دختر: چراگریه میکنی؟ پسر: چرا نکنم… ها؟ دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش… پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم… دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟ پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم… دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد … پسر: … دختر: دوباره ساکت شدی؟ پسر: برات… کادو… (هق هق گریه… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…! تک عروس گورستان! پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…! اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم… نه… اشک و فاتحه نه… اشک و فاتحه و دلتنگی امان… خاتون من! توخیلی وقته که… آرام بخواب بای کوچ کرده ی من… دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…! نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰! بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم… اما… تـو آرام بخواب…

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 27 اردیبهشت 1392
نویسنده : hamed051

باز شب شد و من تنهایم               آهسته تو را شیدایم
باز شب شد و این تاریکی              مشت کوبید به رویاهایم
باز شب شد و من تا به سحر         خیره در ماه تو را می یابم
باز شب شد و من چون کولی         در تب آمدنت بی تابم

گفته بودی که شبی می آیی          امشبم منتظرت می مانم
پشت این پنجره و این ظلمت           باز شعرهای تو را می خوانم
نکند باز نیایی و دگر                       هرشب این قصه به تکرار کنم
نکند این دل بیمارم را                     پشت این پنجره تیمار کنم
باز شب شد و من بار دگر               می روم پنجره را بگشایم
باز شب شد و این تاریکی               مشت کوبید به رویاهایم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 27 اردیبهشت 1392
نویسنده : hamed051



گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 



|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392
نویسنده : hamed051

 

ان لحظه که از نیاز انسان /دارد نه کم از هوای دیوان

یک دانه ی گندم طلایی/از تشت طلا گرانبها تر

در حادثه های ناگهانی/سالم ز مریض مبتلا تر

اسوده مباش که بی نیازی/یک ان دگر پر از نی

 انجاکه تو فرعون زمانی/ در تیر راس باد خزانی


من که نباشم دنیا یک "من"کم دارد تو که نباشی من یک "دنیا" کم دارم


خودت را در آغوش بگیر و بخــــــــواب ! هیچ کس آشفتگی ات را شانـــــه نخواهد زد ! این جمع پر از تنــــهاییست


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 09 اردیبهشت 1392
نویسنده : hamed051

چقدر خوش باوریم ......!!!!!!!

 

 

    به چه دل بسته ایم ....؟؟!!!

 

 

    به شعر های سپید ودل های سیاه ...!!!‌؟؟؟

 

 

 

 

   زندگی شاید در یک قدمی ماست ...

 

 

    چشمانمان را به رویش  بسته ایم ,

 

 

     ودل به آینده خوش کرده ایم ....!!

 

 

    دیده از سوسوی ستارگان فروبسته ایم و 

 

 

    چشم به زمین دوخته ایم ......

 

 

    زنجیر اسارتمان را به زمین بسته ایم ....

 

 

 

   اسیر سنت های دروغین ,  مغلوب گذشته ایم ...

 

 

 

   به حباب خیالات دل بسته ایم .... حبابی پوچ ....

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : شنبه 07 اردیبهشت 1392
نویسنده : hamed051


 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 

 

و هر روز برای دلم

 

 

مشتری آمد و رفت

 

 

ولی هیچ کس واقعا

 

 

اتاق دلم را تماشا نکرد

 

 

دلم قفل بود

 

 

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

 

 

یکی گفت : چرا این اتاق

 

 

پر از دوده و آه است

 

 

یکی گفت : چه دیوارهایش سیاه است

 

 

یکی گفت : چرا نور اینجا کم است

 

 

و آن دیگری گفت :

 

 

که انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

 

 

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

 

 

و من تازه آن وقت گفتم

 

 

خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

 

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

 

 

و در را به روی همه پشت خود ببست

 

 

و من روی آن در نوشتم

 

 

ببخشید دیگر برای شما جا نداریم

 

 

از این پس به جز او

 

 

کسی را در اینجا نداریم




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آخرین مطالب

/
نــــــــــــــــام: گمـــــــــــنام شـــــــــهرت: آواره شـــــــــــغل: عــــاشق نـــام پــــــدر: پـــریشان نـــام مــــادر: گــــــریان نام خواهر: نگــــــــــران نام برادر: انتــــــــــــظار نام دوست: بی خــیال نــــام مونس: درد محله: دیار فراموش شدگان مکتب: عاشقان جرم: به دنیا آمدن حکم صادره: محکوم به زندگی نشانی: شهر صفا، برزگراه وفا، میدان محبت، چهارراه آشنائی، خیابان سرگردانی، کوچه عشق، پلاک بیکران، منزل چشم انتظار........ سلام دوستان گلم امیدوارم بپسندید اخه بیشتر مطالبم حرفایه دلمه اگه خوشتون نیامد واقعا شرمنده ....راستی از ارشیو مطالب ی سری ب بقیه مطالبم هم بزنید بد نیست..بازم ممنون از حضور گرمتون

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران