◄◄مــــــــ♥ـــــحــــــــ♥ــــــبت هم قــــــــــدیـــمی شد►►
سلام خـــــــــــــــــوش اومدید ♥ با هرکــــــی ســــــــاختم بــــــــــــــاختم
تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

 

 

دل من تنهابود.  .    .                     

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

             ای کاش قانون تمام دلبستگی ها این بود؛

                   ((یارفاقت تعطیل،یاجدایی هرگز))


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

 

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

خداحافظ...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

 

 پنجِ وارونه چه معنی دارد؟“


خواهر کوچکم از من پرسید.

من به او خندیدم.

کمی آزرده و حیرت‌زده گفت:

”روی دیوار و درختان دیدم.“

بازهم خندیدم.

گفت: ”دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه

پنجِ وارونه به مینو می‌داد.“

آن‌قدَر خنده بَرَم داشت

که طفلک ترسید.

بغلش کردم و

بوسیدم و

با خود گفتم:

”بعدها

وقتی باریدنِ بی‌وقفه‌ی درد

سقفِ کوتاهِ دلت را خم کرد

بی‌گمان می‌فهمی

پنجِ وارونه چه معنی دارد.“

رفت و سیبی آورد

نصف کردیم.

دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می‌گفت:

 

”نکند یعنی … یعنی … همین نیمه‌ی سیب!؟“

تنِ آن نیمه، تبِ خواهش بود.

گاز زد.

خنده‌ی لب‌های خدا را چیدم.

خیره بر نیمه‌ی گندیده‌ی خود خندیدم…...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

خدايا....

اين دل ديوونه رو از من نگير

بذار بمونم توي دستاش اسير

قهر و جدايي رو به يادش نيار

نقش فراموشي به قلبش نذار

تو خواب و بيداري صداش ميكنم

هستي مو فرش زير پاش ميكنم

دلم ميخواد كه روزي صد هزار بار

بهت بگم دوست دارم عزيزم

دلم ميخواد كه عمر و زندگي مو

به پاي عشق خوب تو بريزم

دلم ميخواد كه از لباي گرمت

گلهاي سرخ بوسه رو بچينم

دلم ميخواد جواب دوست دارم رو

 تو چشماي قشنگ تو ببينم..

خدايا....

اين دل ديوونه رو از من نگير

بذار بمونم توي دستاش اسير

قهر و جدايي رو به يادش نيار

نقش فراموشي به قلبش نذار

تو خواب و بيداري صداش ميكنم

هستي مو فرش زير پاش ميكنم

دلم ميخواد كه روزي صد هزار بار

بهت بگم دوست دارم عزيزم

دلم ميخواد كه عمر و زندگي مو

به پاي عشق خوب تو بريزم

دلم ميخواد كه از لباي گرمت

گلهاي سرخ بوسه رو بچينم

دلم ميخواد جواب دوست دارم رو

 تو چشماي قشنگ تو ببينم..



تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه پنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

 

 دوست دارم و می پرستم.....

 

 

احساس کردم ...

نخستین بار زیرقطره های باران ...

درپهنای دل غمناک آسمان ...

و در آن هوای سوزناک

در کنار برگ های زرد و باران خورده ی درختان

با تمام یاس و ناامیدی ام

تورا احساس کردم...

احساس کردم با آغوش گرم وآرامت

و با بوسه های آتشین و پرمهرت

و نفس های عطرآگین و وسوسه انگیزت...

احساس کردم...

عشق را...

بودن را...

و...

معنای تلخ زندگی را...!!



دوستت دارم؛ 

 

سهم هر روز دريا

 

 از نگاه‌هاي من...

 

وقت لمس نفس‌هايت

 

 چه باشكوه 

 

به پيشواز مي‌آيد قلب من

 

وقت بي‌تكرار بوسه

 

 تپش‌ها و كلمات 

 

 يكي مي‌شوند وُ

 چشم‌هاي من غرقِ دريا...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

بذار عاشق بمونم



قلب من میگه که هستی                             

 

اما چشمام میگه نیستی

 

خیلی سخته باورم شه که 

 

تو پیشم دیگه نیستی

 

بگو که هنوز چشات و رو به عشق من نبستی

 

چشم من میگه که رفتی اما قلبم میگه هستی

 

حالا که همش خیاله بذار دستات و بگیرم

 

بذار تو فرض محاله با تو باشم تا بمیرم

 

بذار عاشقت بمونم ، بذار عاشقت بمونم ، بذار عاشقت بمونم

 

حالا که همش تو رویاست نذار دلتنگت بمونم

 

مرگ بیداری برامن این و خیلی خوب می دونم

 

بذار عاشقت بمونم ، بذار عاشقت بمونم ، بذار عاشقت بمونم

 

مگه میشه تو نباشی

 

تومثل نفس می مونی

 

دستای گرمت و کاشکی تو به دستم برسونی

 

بی تو قلبم بی پناهه

 

می میرم وقتی که نیستی

 

مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی .....

 

                  -------------------------------------------------------------------

چه حریصانه لبانم را بوسیدی... و چه وحشیانه رختم را دریدی...

و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم...

اما...........

کاش میفهمیدی که زن...تا عاشق نباشد

نمیبوسد...نمیبوید... وتسلیم نمیکند...رویاهای عریانیش را....

 

                        -----------------------------------------------------------

خداحافظ پری زاد ای اندوه مادرزاد                                خوابم کرده ای هر چند اما خانه ات آباد

به یاد سرگذشت تلخ عمر رفته ام زین پس                    تمام لحظه هایم را به دست باد خواهم داد

تمام هستی ام ای دوست نقش شعرتنهاییست            که آن هم نذر یک بیت از غزلهای نگاهت باد

خودت میدانی این دل لحظه ای حتی نیاسوده              ازآن روزی که چشمانت به چشم خسته ام افتاد

عذاب دل بریدن از نگاه گرم و شیرینت                          نمی دانی چه کرده با دل صد پاره ام ای داد

دگر غمگین تر از ما را نخواهی دید                               میان غربت و تنهایی این دشت بی فریاد

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

رسم عاشقی این است: انتظار طولانی ... خنده های مصنوعی .. گریه های پنهانی...

ای زلال بارانی نوبهار من برگرد ... مرد باش و بیعت کن با دلی زمستانی

خسته ام از این بازی ... بیخود از خودم .. ای کاش می رسیدم از راهی تا به خط پایانی

از نگاه خاموشت قصه نیازم را با نگاه سنگینی عاشقانه می خوانی

فصل سبز چشمانت از دلم نمی کوچد

کاش مطمئن بودم تا همیشه می مانی...

 

 

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره                

  کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره

خاطرت مثل یه پیچک میشینه رو تن خستم   

حالا فکری که ندارم دل به خلوت تو بستم

آسمون از غم دوریت حالا روز و شب می باره

دیگه تو دشت و بیابون من و تنها جا میذاره..

 

 

کاش میشد با یک نگاه دنیا برایم عوض می شد

من بودم و یک تکه یخ که ذره ذره آب میشد

کاش همه دنیای من یک گلدان کوچک میشد

من بودم و یک گل سرخ که با یک باد پرپر میشد

کاش تمام ذهن من از هیچ و پوچ خالی میشد

نوشته ای بود رو کاغذ که با یک پاک کن پاک میشد

کاش همه غصه هایم برگ های درخت بود

پاییز برگها را با خودش می برد و دل من سبک می شد

کاش تمام غصه های این دل سیاهم تو یک جعبه جا میشد

تا پرتابش میکردم و لابه لای موج دریا گم میشد

 

 

سالها هم صحبتم بودی و هم رازم نبودی                   با تو عمری هم قفس بودم هم آوازم نبودی

باغ بودم بی خبر از من گذشتی گل نچیدی                  دل به آواز تو بستم نغمه پردازم نبودی

رازها در سینه پنهان کردم و با کس نگفتم                    رفته آن را با تو گویم محرم رازم نبودی

سوز دل در پرده گفتم ره به آوازم نبردی                        ساز یکرنگی زدم دلدارو دم سازم نبودی

روز تنهایی به چشمت شعله ای روشن ندیدم                در شب ظلمانی من پرتواندازم نبودی

بود امیدم همدم آغاز و انجامم تو باشی                        فکر انجامم نکردی یاد آغازم نبودی

غمی نارفته بیرون از دلم آید غمی دیگر                         ندارم فرصتی از ماتمی تا ماتم دیگر

خراب آباد گیتی جای عشرت نیست دل بر کن                 مهیا کن بساط عشق را در عالمی دیگر

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

خیلی سخته که ببینی عشقت عاشقیش دروغه.....

 

 

 

چه زیبا!  گفتم دوستت دارم ! چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد ! چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
 چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
 چه بیرحمانه! من سوختم

 

 

وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک
"به من چه"
پاسخ میگیری......
"به کسی چه"
که چقدر تنهائی!

 


کاش عاشقت نبودم، که این گونه بسوزم به پایت، که این گونه بمانم در حسرت دیدارت
کاش عاشقت نبودم که عذاب بکشم، تمام دردهای دنیا را بر دوش بکشم
که شب هایم  را با چشمان خیس سحر کنم، روزهایم را با دلتنگی و انتظار به سر کنم
کاش عاشقت نبودم که این گونه دلم سوخته نباشد، در هوای سرد عشقت افسرده نباشد
کاش عاشقت نبودم که اینک تنها باشم، تو نباشی و من پریشان باشم، تو نباشی و من دیوانه و سرگردان باشم
کاش عاشقت نبودم که اینک لحظه هایم بیهوده بگذرد، فصل هایم بی رنگ بگذرند، تا حتی دلم به خزان نیز خوش نباشد
تقصیر خودم بود که هوای عاشقی به سرم زد، تا خواستم فرار کنم، عشق تو تیر خلاصش را به بال و پرم زد، تا خواستم دلم را پشیمان کنم، دلم  دل به دریا زد و بدجور غرق شد، همه امیدهایم زیر آب محو شد
کاش عاشقت نبودم که اینک از دست تو ناله کنم، شب و روز دلم را سرزنش کنم
قلبم میلرزد، تمام وجودم تمنای آغوشی را می کند که آن آغوش رویایی ست که همیشه می دانم رسیدن به آن محال است
چشمانم دیگر از اشک ریختن سویی ندارند، چشمانی که تمام لحظه ها انتظار این را می کشند که به دیدار چشمان تو بیایند
کاش عاشق دل بی وفایت نبودم، بی نیاز بودم، مثل خودت بی خیال بودم، کاش مهم نبود برایم
بودنت، دیگر احساس نیاز نمی کردم در تمام لحظه های نبودنت..

                    .........................................................................................

 

 

چــرا آدمـــا نمیـــدونن

 

 

بعضــــــــی وقتهــــا

 

 

خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

 

 

" نــــذار برم "

 

 

یعنـــــــی بــرم گــــردون

 

 

سفــــت بغلـــــم کـــن  

 

 

ســـــر مو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و

 

 

بگــــــو :

 

 

"خدافــــظ و زهــــر مـــار!!!!!!!

 

 

بیخــــــود کــــردی میگی خداحافـــــظ  

 

 

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!  

 

 

مــــــگه الکیــــــــه!!!!

 

 

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!

 

 

چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری...؟!!

 


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

                                            سکوت

 


 

 

رفت و نگفت من بی او میان ماندن و نماندن ... بودن و نبودن ... مدام دست و پا می زنم و غرق نمی شوم تنها نفس کم میآورم برای کشیدن ....

 

راستی آن دورها بی من حال او  و دل او چگونه است؟؟

سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش.....

سکوت.....و دیگر هیچ نمی گویم!

که این بزرگترین اعتراض دل من است به تو....

 

 

خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خویشم...

 

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزو ها را

 

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

 

دلم بین امید و ناامیدی می زند پرسه

 

می کند فریاد می شود خسته...

منو تنها نذار خدا


 

كاشكی خبر نداشتی دیوونه نگاتم                    یه مشت خاك ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
كاشكی صدای قلبت نبودصدای قلبم                 كاشكی نگفته بودم تاوقت جون دادن باهاتم

 

كاشكی نبسته بودم زندگیمو به چشمات          كاشكی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات
لعنت به من كه آسون به یك نگات شكستم        به این دل دیوونه راه گریز و ساده بستم


 

چرا نشکسته میمونن همه بغضای ناخونده

 

 بگو تا مرز آغوشت چقدر دلواپسی مونده
کدوم خوابه که دور از تو هنوز آرومه آرومه

 

 نمیدونم شبم تا کی از آغوش تو محرومه
از این تنهایی میترسم از این آینده ی مبهم

 از این که هر دومون باشیم ولی دور از نگاه هم

توی هفتا آسمون تو..

 تک ستاره منی........

از این چراغ مُردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم


   

چه رسم جالبیس...

محبتت را می گذارند پای احتیاجت …
صداقتت را می گذارند پای سادگیت …
سکوتت را می گذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت …
وفاداریت را پای بی کسیت …
و آن قدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که

 

 تنهایی و بی کس و محتاج..

که یار غمگسار نیست

 


 


یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم                     وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست                       گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد بر سر سجاده عشق                            جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد                           طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بیکس ماند                       طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست                    به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم؟

 

یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا                    دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست                    دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند                              طلب عشق زهر بی سرو پایی نکینم

                           ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سالهاست که مرده ام

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد،

نه شمارش ستاره ها تسکینم...

چرا صدایم کردی ؟

چرا ؟؟؟؟؟


 چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم
آمدنت را سکوت کردم...
داشتنت را سکوت کردم...
رفتنت را سکوت کردم...
... انتظار بازگشتت را هم...
حالا نوبت توست...
باید در سکوت به تماشا بنشینی
سوختنم را ...

 

این روزا خیلی داغونم ... زخمای دلم هیچوقت التیام پیدا نکرد دلم امروز واسه همیشه مرد و من توی همون گور سردی که خیلی وقت پیش اونی که اسمش و می ذاشتم عشق با دلسنگی تمام غرورمو  اعتمادبه نفسمو  احساسمو  پاکی و نجابتم و دفن کرد خاکش میکنم ... روزی هزار بار از خودم می پرسم چرا وقتی دوستت ندارن و می دونن که چقدر دوستشون داری بازیت میدن؟؟؟؟؟از حسی که داری واسه رسیدن به خواسته هاشون استفاده می کنن و تا جایی که می تونن بازیت میدن وقتی هم احساس خطر کنن میگن برو دنبال زندگیت  !!!! چرا؟؟؟ هر وقت میلشون بکشه میان هر وقتم خواستن میرن انگار نه انگار که تو هم آدمی و حق انتخاب داری هیچوقتم نمی تونی اعتراض کنی چون فوری جواب و آماده دارن : مقصر خودتی.. خودت خواستی.. به من چه... حالا میخوای واست چی کار کنم .....

وقتی میبینم احساس و قلب من زیر پای آدمی له شد که ادعا میکرد به احساس شاخ و برگ درختا هم اهمیت میده بیشتر داغون میشم یعنی من از شاخ و برگ درختا هم کمتر بودم !!!!!

حالا فقط من موندم و یه تن زخمی نه دل دارم نه احساسی ... میرم و تو خوش باش با اونایی که دوستشون داری و ازشون حساب می بری.....

 

نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت

نفرین به اون لحظه ای که اسم تو رو تو سرنوشت من نوشت ....

از امروز دیگه نوشته هام مخاطب خاصی نداره هر چی هم بنویسم فقط واسه تنهایی خودم مینویسم...


خـــــــــداحافظ!

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
   خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
      خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
         در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
            و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
               و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
                  چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
                     چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
                        خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
                           خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
                               خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
                                   خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !

 

...........................................................................

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که زندگی را
جز برای او وجز با او نمی خواهی !

 

 

 

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : پنج‌شنبه 08 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

عکس عاشقانه

                                      

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نميدم

امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم

توو مستی و بی خبری اسیره می خونه بشم

امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم

توو شهره این غریبه ها دردم و فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

از این همه در به دری توو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

از این همه در به دری دلم رسیده جون من

به داد من نمیرسه خدای آسمون من

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم

 


شريك عشق تو شدن يعني همنفس شعر و ترانه شدن

يعني چون ابري تيره به دريا زدن ديوانه شدن

شريك عشق تو شدن يعني عاشقي به سان يك مجنون

يعني قطره باراني در دل كوير جاري شدن

شريك عشق تو شدن يعني ديوانه وار عاشق شدن

                                 زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه ی ديدار تو شدن

جدیدترین کارت پستالهای سفارشی - طراحـــان


 

نفس می کشم نبودنت را

 

تو نیستی...

 

هوای بوی تنت را کرده ام

 

تو نیستی... 

 

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

 

تو نیستی ...

 

 قطره های باران مثل  عذاب روی سرم می ریزند

 

 من چتر می خواهم

 

تو نیستی...

 

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد

 

در چشمانم لباس سیاه پوشیده…

 

خودم را به هزار راه میزنم

 

به هزار کوچ ،به هزار در

 

نکند یاد آغوشت بیفتم

 

 

و این که بعد از تو بغل گرفته ام

 

زانوی غـَم اســت

افســـــــــــــوس که تو نیستی...

 

 


چه زیباست به خاطر تو زیستن

چه زیباست برای تو ماندن و برای تو مردن

چه زیباست به پای عشق تو سوختن

چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن

برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن

کاش میدانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است

بدون تو و دور از دستهای مهربانت زندگی تلخ و نا شکیباست

 کاش میدانستی خانه ی عاشـــــــــــــق کجاست

و ای کاش بودی و میدیدی قلبی را که

فقط برای تو میتپد...



چه زیباست

که تو تنها نیــــــــــــاز من باشی

چه عاشقانه است

که تو تنها آرزویـــــــــــــــم باشی

چه رؤیایی است

این لحظه های نــــــــــــــــاب عاشقی

من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را فقط با تو حس می کنم

فقط با تو

ای زیبــــــــــــــــــــــــاترین واژه ی قلبم

 

کـــــلبه ی شــیرین


آری همیشه قصه این چنین بوده است

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

و فریادش را با فریاد موج های بی تاب یکی خواهد کرد؟

یا در این شب بارانی ...

بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند

 یا شاید در شبی مهتاب

آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!

یا شاید در پگاهی سرد

در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند!

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

شاید این باد دلتنگی مرا

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند!

بگذار برایت بگویم

که امشب سخت دلتنگت هستم.....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 07 فروردین 1392
نویسنده : hamed051


عکس

به کلینک خدارفتم تاچکاپ همیشگی ام را انجام دهم

فهمیدم که بیمارم......

خدافشاره خونم راگرفت

معلوم شدلطافتم پایین آمده!

فهمیدم مشکل نزدیک بینی هم دارم

چون نمی توانستم دیدم راازاشتباهات اطرافیانم فراترببرم

زمانیکه ازمشکل شنوایی ام شکایت کردم

معلوم شد که مدتی است صدای خداراآنگاه که درطول روزبامن سخن می گویدنمی شنوم...!

خدای مهربونم برای همه ی این مشکلات به من مشاوره رایگان داد

ومن به شکرانه اش تصمیم گرفتم

ازاین پس تنها ازداروهایی که درکلمات راستینش برایم تجویزکرده است استفاده کنم:

هرروزصبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل ازرفتن به محل کاریک قاشق آرامش بخورم

هرساعت یک کپسول صبریک فنجان برادری ویک لیوان فروتنی بنوشم

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدارکافی عشق بنوشم

وزمانیکه به بسترمیروم دوعددقرص وجدان آسوده مصرف کنم.

 

 

 



اگر دیگران با شما با "عـــشق و احـــترام" رفتار نمی کنند، برچسب "قیمت" خود را بازنگری کنید. احتمالا قیمت ناچیزی برای خود قائل شده اید. این شما هستید که با "پذیرش رفتار آدمها" به آنها ارزشتان را گوشزد می کنید.
از بخش "اجــــناس تــخفیف دار" جدا شده و در پشت ویترین "اجــــناس گـــرانـبها" قرار بــــگیرید !!!


دختر کوچولو

دختر کوچولویی بود با مادر و پدرش،

مدتی بعد یه پسر به جمع خانواده اضافه شد.

چند روز که از تولد نوزاد گذشت،

دخترک به مامان و باباش اصرار کرد که اونو با نوزاد تنها بذارن.

اما مامان و باباش می‌ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و بلایی

سر داداشش بیاره. دخترک اونقدر اصرار کرد که اونا تصمیم

گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

دخترکوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد و گفت :

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….

به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟

آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟



خُـــدایــــِ مَـــــن خُـــــداییــــــست

کِـــــه دَستـــــ گیـــــر اَســـتـــ

نــــه مُـــچ گیـــــ
 


 

 

این بار می خواهم از تو بگویم

 

از تو که در کرانه ی عالم،یگانه ای.

 

از تو که به من عشق بخشیدی و آموختی دوست داشتن را.

 

پروردگار من!

 

آنگاه که نام تو را بر زبان می آورم ،لحظه های غبار زندگیم آکنده می شود از شمیم خوش بودنت!

 

قلب بی تابم رنگ تو را می گیرد و وجودم سرشار از وجود توست.

 

بی نیاز ترین!

آن هنگام که دست خواهشم را ملتمسانه به سویت دراز می کنم،خوب می دانم معبود من

سخاوتمند تر از آن است که لطافت دست یاریگرش را از من دریغ کند.

 

مهربانا!

 

آن زمان که می ستایمت و با تو سخن می گویم،حس غروری متواضعانه مرا به تو پیوند می زند....

پیوندی ناگسستنی تر از پیوند ماه و مهر


خدایا

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم

که تو

در عرش کبریائیت نداری

من چون توئی دارم

وتو

چون خودی نداری


          گفتم: خدایا از همه دلگیرم
                                                           گفت: حتی از من؟
گفتم :خدایا دلم را ربودند
                                                         گفت:پیش از من؟
گفتم خدایا چقدر دوری!
                                                    گفت: تو یا من؟!
گفتم:خدایاتنها ترینم
                                                    گفت:پس من؟
گفتم:خدیا کمک خواستم
                                                   گفت:از غیر من؟؟؟
گفتم: خدایا دوستت دارم
                                                   گفت:بیش از من؟؟؟
گفتم: خدایا انقدر نگو من

                                                 گفت:من توام ، تو من...


درد دل با خدا
 

 

من و تو آغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم

 

آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم

 

من و تو آغوشت بگیر میخوام واست بخونم

 

روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم

 

کی گفته باید بشکنم تا دستم و بگیری

 

خسته شدم ار عمری غربت و غم و اسیری

 

کی گفته باید گریه شبامو در بیاری

 

تا لحظه ای وقته شریفت و واسم بذاری

 

توی آغوش تو آرامش محضه

من و با خودت ببر حتی یه لحظه

فقط هم من و بردار رو ببر از این زمین ناجور


روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به

 

کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را

 

دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها

 

از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد

 

از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که

 

داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما

 

دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی

 

جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل

 

پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می

 

فرستند.مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با

 

عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند

 

را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک

 

فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید:

 

شما چرا بیکارید؟فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

 

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط

 

عده بسیار کمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه

 

می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط

کافیست بگویند: خدایا شکر


فقــــــــــــــــــط خدا

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است .

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد ...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

زمان حال فراموش شان می شود .

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

اما می توان محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

و یاد بگیرن که من اینجا هستم

همیشه



تــــــــا حالا از خودت پــــــــــرســــــــــیدی؟؟؟

 

 

 

 


راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی

هستیم که از

زندگی خیری ندیدیم


شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:

قیمت یه روز بارونی چنده؟








یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه


اسکناس درشت بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟







ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم

بشینی به گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی


بوته هاش ازت پول نمی گیرن





چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.

آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!




این جوری فقط می خواد بگه منم هستم

فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع

شروع شد،

کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم

بارون لک می زنه.



هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟

ابرا رو می گم هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو

انرژی می کنه  و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟





برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟






تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل

گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار

رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!





خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری

و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی

می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی.

گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه،

بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک

می کنه و می بره.







تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟





خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...


اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری

ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟

چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!





اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت

می ذاری    تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت

پس بگیره.

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...



اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟


چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم

اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی!




قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

صفحه قبل1...101112صفحه بعد

آخرین مطالب

/
نــــــــــــــــام: گمـــــــــــنام شـــــــــهرت: آواره شـــــــــــغل: عــــاشق نـــام پــــــدر: پـــریشان نـــام مــــادر: گــــــریان نام خواهر: نگــــــــــران نام برادر: انتــــــــــــظار نام دوست: بی خــیال نــــام مونس: درد محله: دیار فراموش شدگان مکتب: عاشقان جرم: به دنیا آمدن حکم صادره: محکوم به زندگی نشانی: شهر صفا، برزگراه وفا، میدان محبت، چهارراه آشنائی، خیابان سرگردانی، کوچه عشق، پلاک بیکران، منزل چشم انتظار........ سلام دوستان گلم امیدوارم بپسندید اخه بیشتر مطالبم حرفایه دلمه اگه خوشتون نیامد واقعا شرمنده ....راستی از ارشیو مطالب ی سری ب بقیه مطالبم هم بزنید بد نیست..بازم ممنون از حضور گرمتون

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران