◄◄مــــــــ♥ـــــحــــــــ♥ــــــبت هم قــــــــــدیـــمی شد►►
سلام خـــــــــــــــــوش اومدید ♥ با هرکــــــی ســــــــاختم بــــــــــــــاختم
تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

خوش به حالش

نــہ تــرسے בر نـگـاھـش

نــہ اضـطـرابے בر פּجـوבش

نــہ عـشـقے בر سـرش

نــہ בرבے בر בلـش

فـقـط شـبـیـہ oــن قـــבم oــے زنـב،

ســایــہ ام،

خــوش بــہ حــالـش...

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

◄◄◄◄یادت هست►►►►

 

یادت هست مــــــــــــادر.... ؟

 

اسم قاشق را گذاشتی قطــــار,هواپیــما,کشــــتی...

 

تا یک لقمه بیشــــتر بخورم!!!

 

یادتـــــــ هستـــــــ ـــ ـــ....

 

شدی خلبــان,ملوان,لوکوموتیوران...

 

میگفتے بخور تا بـــزرگ شے خانم شیـــــره....

 

و من عادتــــ کردم...

 

که هرچیزے رابـدون اینکه دوست داشته باشم را قورت بدهم

 

حتــ ـــے بُغض هاے نــــترکــیده ام را...!



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

 

 

دل من تنهابود.  .    .                     

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

             ای کاش قانون تمام دلبستگی ها این بود؛

                   ((یارفاقت تعطیل،یاجدایی هرگز))


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

 

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

خداحافظ...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

 

 پنجِ وارونه چه معنی دارد؟“


خواهر کوچکم از من پرسید.

من به او خندیدم.

کمی آزرده و حیرت‌زده گفت:

”روی دیوار و درختان دیدم.“

بازهم خندیدم.

گفت: ”دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه

پنجِ وارونه به مینو می‌داد.“

آن‌قدَر خنده بَرَم داشت

که طفلک ترسید.

بغلش کردم و

بوسیدم و

با خود گفتم:

”بعدها

وقتی باریدنِ بی‌وقفه‌ی درد

سقفِ کوتاهِ دلت را خم کرد

بی‌گمان می‌فهمی

پنجِ وارونه چه معنی دارد.“

رفت و سیبی آورد

نصف کردیم.

دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می‌گفت:

 

”نکند یعنی … یعنی … همین نیمه‌ی سیب!؟“

تنِ آن نیمه، تبِ خواهش بود.

گاز زد.

خنده‌ی لب‌های خدا را چیدم.

خیره بر نیمه‌ی گندیده‌ی خود خندیدم…...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

خدايا....

اين دل ديوونه رو از من نگير

بذار بمونم توي دستاش اسير

قهر و جدايي رو به يادش نيار

نقش فراموشي به قلبش نذار

تو خواب و بيداري صداش ميكنم

هستي مو فرش زير پاش ميكنم

دلم ميخواد كه روزي صد هزار بار

بهت بگم دوست دارم عزيزم

دلم ميخواد كه عمر و زندگي مو

به پاي عشق خوب تو بريزم

دلم ميخواد كه از لباي گرمت

گلهاي سرخ بوسه رو بچينم

دلم ميخواد جواب دوست دارم رو

 تو چشماي قشنگ تو ببينم..

خدايا....

اين دل ديوونه رو از من نگير

بذار بمونم توي دستاش اسير

قهر و جدايي رو به يادش نيار

نقش فراموشي به قلبش نذار

تو خواب و بيداري صداش ميكنم

هستي مو فرش زير پاش ميكنم

دلم ميخواد كه روزي صد هزار بار

بهت بگم دوست دارم عزيزم

دلم ميخواد كه عمر و زندگي مو

به پاي عشق خوب تو بريزم

دلم ميخواد كه از لباي گرمت

گلهاي سرخ بوسه رو بچينم

دلم ميخواد جواب دوست دارم رو

 تو چشماي قشنگ تو ببينم..



تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه پنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

 

 دوست دارم و می پرستم.....

 

 

احساس کردم ...

نخستین بار زیرقطره های باران ...

درپهنای دل غمناک آسمان ...

و در آن هوای سوزناک

در کنار برگ های زرد و باران خورده ی درختان

با تمام یاس و ناامیدی ام

تورا احساس کردم...

احساس کردم با آغوش گرم وآرامت

و با بوسه های آتشین و پرمهرت

و نفس های عطرآگین و وسوسه انگیزت...

احساس کردم...

عشق را...

بودن را...

و...

معنای تلخ زندگی را...!!



دوستت دارم؛ 

 

سهم هر روز دريا

 

 از نگاه‌هاي من...

 

وقت لمس نفس‌هايت

 

 چه باشكوه 

 

به پيشواز مي‌آيد قلب من

 

وقت بي‌تكرار بوسه

 

 تپش‌ها و كلمات 

 

 يكي مي‌شوند وُ

 چشم‌هاي من غرقِ دريا...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

بذار عاشق بمونم



قلب من میگه که هستی                             

 

اما چشمام میگه نیستی

 

خیلی سخته باورم شه که 

 

تو پیشم دیگه نیستی

 

بگو که هنوز چشات و رو به عشق من نبستی

 

چشم من میگه که رفتی اما قلبم میگه هستی

 

حالا که همش خیاله بذار دستات و بگیرم

 

بذار تو فرض محاله با تو باشم تا بمیرم

 

بذار عاشقت بمونم ، بذار عاشقت بمونم ، بذار عاشقت بمونم

 

حالا که همش تو رویاست نذار دلتنگت بمونم

 

مرگ بیداری برامن این و خیلی خوب می دونم

 

بذار عاشقت بمونم ، بذار عاشقت بمونم ، بذار عاشقت بمونم

 

مگه میشه تو نباشی

 

تومثل نفس می مونی

 

دستای گرمت و کاشکی تو به دستم برسونی

 

بی تو قلبم بی پناهه

 

می میرم وقتی که نیستی

 

مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی .....

 

                  -------------------------------------------------------------------

چه حریصانه لبانم را بوسیدی... و چه وحشیانه رختم را دریدی...

و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم...

اما...........

کاش میفهمیدی که زن...تا عاشق نباشد

نمیبوسد...نمیبوید... وتسلیم نمیکند...رویاهای عریانیش را....

 

                        -----------------------------------------------------------

خداحافظ پری زاد ای اندوه مادرزاد                                خوابم کرده ای هر چند اما خانه ات آباد

به یاد سرگذشت تلخ عمر رفته ام زین پس                    تمام لحظه هایم را به دست باد خواهم داد

تمام هستی ام ای دوست نقش شعرتنهاییست            که آن هم نذر یک بیت از غزلهای نگاهت باد

خودت میدانی این دل لحظه ای حتی نیاسوده              ازآن روزی که چشمانت به چشم خسته ام افتاد

عذاب دل بریدن از نگاه گرم و شیرینت                          نمی دانی چه کرده با دل صد پاره ام ای داد

دگر غمگین تر از ما را نخواهی دید                               میان غربت و تنهایی این دشت بی فریاد

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

رسم عاشقی این است: انتظار طولانی ... خنده های مصنوعی .. گریه های پنهانی...

ای زلال بارانی نوبهار من برگرد ... مرد باش و بیعت کن با دلی زمستانی

خسته ام از این بازی ... بیخود از خودم .. ای کاش می رسیدم از راهی تا به خط پایانی

از نگاه خاموشت قصه نیازم را با نگاه سنگینی عاشقانه می خوانی

فصل سبز چشمانت از دلم نمی کوچد

کاش مطمئن بودم تا همیشه می مانی...

 

 

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره                

  کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره

خاطرت مثل یه پیچک میشینه رو تن خستم   

حالا فکری که ندارم دل به خلوت تو بستم

آسمون از غم دوریت حالا روز و شب می باره

دیگه تو دشت و بیابون من و تنها جا میذاره..

 

 

کاش میشد با یک نگاه دنیا برایم عوض می شد

من بودم و یک تکه یخ که ذره ذره آب میشد

کاش همه دنیای من یک گلدان کوچک میشد

من بودم و یک گل سرخ که با یک باد پرپر میشد

کاش تمام ذهن من از هیچ و پوچ خالی میشد

نوشته ای بود رو کاغذ که با یک پاک کن پاک میشد

کاش همه غصه هایم برگ های درخت بود

پاییز برگها را با خودش می برد و دل من سبک می شد

کاش تمام غصه های این دل سیاهم تو یک جعبه جا میشد

تا پرتابش میکردم و لابه لای موج دریا گم میشد

 

 

سالها هم صحبتم بودی و هم رازم نبودی                   با تو عمری هم قفس بودم هم آوازم نبودی

باغ بودم بی خبر از من گذشتی گل نچیدی                  دل به آواز تو بستم نغمه پردازم نبودی

رازها در سینه پنهان کردم و با کس نگفتم                    رفته آن را با تو گویم محرم رازم نبودی

سوز دل در پرده گفتم ره به آوازم نبردی                        ساز یکرنگی زدم دلدارو دم سازم نبودی

روز تنهایی به چشمت شعله ای روشن ندیدم                در شب ظلمانی من پرتواندازم نبودی

بود امیدم همدم آغاز و انجامم تو باشی                        فکر انجامم نکردی یاد آغازم نبودی

غمی نارفته بیرون از دلم آید غمی دیگر                         ندارم فرصتی از ماتمی تا ماتم دیگر

خراب آباد گیتی جای عشرت نیست دل بر کن                 مهیا کن بساط عشق را در عالمی دیگر

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

خیلی سخته که ببینی عشقت عاشقیش دروغه.....

 

 

 

چه زیبا!  گفتم دوستت دارم ! چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد ! چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
 چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
 چه بیرحمانه! من سوختم

 

 

وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک
"به من چه"
پاسخ میگیری......
"به کسی چه"
که چقدر تنهائی!

 


کاش عاشقت نبودم، که این گونه بسوزم به پایت، که این گونه بمانم در حسرت دیدارت
کاش عاشقت نبودم که عذاب بکشم، تمام دردهای دنیا را بر دوش بکشم
که شب هایم  را با چشمان خیس سحر کنم، روزهایم را با دلتنگی و انتظار به سر کنم
کاش عاشقت نبودم که این گونه دلم سوخته نباشد، در هوای سرد عشقت افسرده نباشد
کاش عاشقت نبودم که اینک تنها باشم، تو نباشی و من پریشان باشم، تو نباشی و من دیوانه و سرگردان باشم
کاش عاشقت نبودم که اینک لحظه هایم بیهوده بگذرد، فصل هایم بی رنگ بگذرند، تا حتی دلم به خزان نیز خوش نباشد
تقصیر خودم بود که هوای عاشقی به سرم زد، تا خواستم فرار کنم، عشق تو تیر خلاصش را به بال و پرم زد، تا خواستم دلم را پشیمان کنم، دلم  دل به دریا زد و بدجور غرق شد، همه امیدهایم زیر آب محو شد
کاش عاشقت نبودم که اینک از دست تو ناله کنم، شب و روز دلم را سرزنش کنم
قلبم میلرزد، تمام وجودم تمنای آغوشی را می کند که آن آغوش رویایی ست که همیشه می دانم رسیدن به آن محال است
چشمانم دیگر از اشک ریختن سویی ندارند، چشمانی که تمام لحظه ها انتظار این را می کشند که به دیدار چشمان تو بیایند
کاش عاشق دل بی وفایت نبودم، بی نیاز بودم، مثل خودت بی خیال بودم، کاش مهم نبود برایم
بودنت، دیگر احساس نیاز نمی کردم در تمام لحظه های نبودنت..

                    .........................................................................................

 

 

چــرا آدمـــا نمیـــدونن

 

 

بعضــــــــی وقتهــــا

 

 

خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

 

 

" نــــذار برم "

 

 

یعنـــــــی بــرم گــــردون

 

 

سفــــت بغلـــــم کـــن  

 

 

ســـــر مو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و

 

 

بگــــــو :

 

 

"خدافــــظ و زهــــر مـــار!!!!!!!

 

 

بیخــــــود کــــردی میگی خداحافـــــظ  

 

 

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!  

 

 

مــــــگه الکیــــــــه!!!!

 

 

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!

 

 

چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری...؟!!

 


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : جمعه 09 فروردین 1392
نویسنده : hamed051

                                            سکوت

 


 

 

رفت و نگفت من بی او میان ماندن و نماندن ... بودن و نبودن ... مدام دست و پا می زنم و غرق نمی شوم تنها نفس کم میآورم برای کشیدن ....

 

راستی آن دورها بی من حال او  و دل او چگونه است؟؟

سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش.....

سکوت.....و دیگر هیچ نمی گویم!

که این بزرگترین اعتراض دل من است به تو....

 

 

خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خویشم...

 

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزو ها را

 

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

 

دلم بین امید و ناامیدی می زند پرسه

 

می کند فریاد می شود خسته...

منو تنها نذار خدا


 

كاشكی خبر نداشتی دیوونه نگاتم                    یه مشت خاك ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
كاشكی صدای قلبت نبودصدای قلبم                 كاشكی نگفته بودم تاوقت جون دادن باهاتم

 

كاشكی نبسته بودم زندگیمو به چشمات          كاشكی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات
لعنت به من كه آسون به یك نگات شكستم        به این دل دیوونه راه گریز و ساده بستم


 

چرا نشکسته میمونن همه بغضای ناخونده

 

 بگو تا مرز آغوشت چقدر دلواپسی مونده
کدوم خوابه که دور از تو هنوز آرومه آرومه

 

 نمیدونم شبم تا کی از آغوش تو محرومه
از این تنهایی میترسم از این آینده ی مبهم

 از این که هر دومون باشیم ولی دور از نگاه هم

توی هفتا آسمون تو..

 تک ستاره منی........

از این چراغ مُردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم


   

چه رسم جالبیس...

محبتت را می گذارند پای احتیاجت …
صداقتت را می گذارند پای سادگیت …
سکوتت را می گذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت …
وفاداریت را پای بی کسیت …
و آن قدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که

 

 تنهایی و بی کس و محتاج..

که یار غمگسار نیست

 


 


یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم                     وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست                       گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد بر سر سجاده عشق                            جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد                           طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بیکس ماند                       طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست                    به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم؟

 

یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا                    دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست                    دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند                              طلب عشق زهر بی سرو پایی نکینم

                           ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سالهاست که مرده ام

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد،

نه شمارش ستاره ها تسکینم...

چرا صدایم کردی ؟

چرا ؟؟؟؟؟


 چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم
آمدنت را سکوت کردم...
داشتنت را سکوت کردم...
رفتنت را سکوت کردم...
... انتظار بازگشتت را هم...
حالا نوبت توست...
باید در سکوت به تماشا بنشینی
سوختنم را ...

 

این روزا خیلی داغونم ... زخمای دلم هیچوقت التیام پیدا نکرد دلم امروز واسه همیشه مرد و من توی همون گور سردی که خیلی وقت پیش اونی که اسمش و می ذاشتم عشق با دلسنگی تمام غرورمو  اعتمادبه نفسمو  احساسمو  پاکی و نجابتم و دفن کرد خاکش میکنم ... روزی هزار بار از خودم می پرسم چرا وقتی دوستت ندارن و می دونن که چقدر دوستشون داری بازیت میدن؟؟؟؟؟از حسی که داری واسه رسیدن به خواسته هاشون استفاده می کنن و تا جایی که می تونن بازیت میدن وقتی هم احساس خطر کنن میگن برو دنبال زندگیت  !!!! چرا؟؟؟ هر وقت میلشون بکشه میان هر وقتم خواستن میرن انگار نه انگار که تو هم آدمی و حق انتخاب داری هیچوقتم نمی تونی اعتراض کنی چون فوری جواب و آماده دارن : مقصر خودتی.. خودت خواستی.. به من چه... حالا میخوای واست چی کار کنم .....

وقتی میبینم احساس و قلب من زیر پای آدمی له شد که ادعا میکرد به احساس شاخ و برگ درختا هم اهمیت میده بیشتر داغون میشم یعنی من از شاخ و برگ درختا هم کمتر بودم !!!!!

حالا فقط من موندم و یه تن زخمی نه دل دارم نه احساسی ... میرم و تو خوش باش با اونایی که دوستشون داری و ازشون حساب می بری.....

 

نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت

نفرین به اون لحظه ای که اسم تو رو تو سرنوشت من نوشت ....

از امروز دیگه نوشته هام مخاطب خاصی نداره هر چی هم بنویسم فقط واسه تنهایی خودم مینویسم...


خـــــــــداحافظ!

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
   خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
      خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
         در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
            و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
               و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
                  چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
                     چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
                        خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
                           خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
                               خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
                                   خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !

 

...........................................................................

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که زندگی را
جز برای او وجز با او نمی خواهی !

 

 

 

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آخرین مطالب

/
نــــــــــــــــام: گمـــــــــــنام شـــــــــهرت: آواره شـــــــــــغل: عــــاشق نـــام پــــــدر: پـــریشان نـــام مــــادر: گــــــریان نام خواهر: نگــــــــــران نام برادر: انتــــــــــــظار نام دوست: بی خــیال نــــام مونس: درد محله: دیار فراموش شدگان مکتب: عاشقان جرم: به دنیا آمدن حکم صادره: محکوم به زندگی نشانی: شهر صفا، برزگراه وفا، میدان محبت، چهارراه آشنائی، خیابان سرگردانی، کوچه عشق، پلاک بیکران، منزل چشم انتظار........ سلام دوستان گلم امیدوارم بپسندید اخه بیشتر مطالبم حرفایه دلمه اگه خوشتون نیامد واقعا شرمنده ....راستی از ارشیو مطالب ی سری ب بقیه مطالبم هم بزنید بد نیست..بازم ممنون از حضور گرمتون

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران